7سال پزشکی + 4سال رزیدنتی +2سال فلو +8 سال طرح پزشکی پپپپپپرررررررررررررررررررر
بعد می آیم پای لپ تاپم... در برنامه یک نفری نشسته و سوالهای آدم ها که درباره احکام روزه میپرسند را پاسخ میدهد.. که یک سوالی توجه من و البته تاثر منو بر میانگیزد...
آیا پمادی که روی زخم مالیده می شود و از پوست جذب میشود روزه را باطل میکند!!!؟؟؟
دلم میگیرد... نفس کشیدن کمی برایم سخت می شود...
آنچه فرد تلویزیونی گفت برایم مهم نبود.. اما اگر آن لحظه خدا به من میگفت : روزه باطل است در خدابودنش شک میکردم..
با دوستم نشسته بودیم و هندوانه میخوردیم
باد کولر هم به صورتم میزد.. هندوانه قرمز و شیرین بود و آبدار
یک قاچ من یک قاچ او...
سکوت بینمان حاکم بود و هردو مراقب بودیم هسته ها را قورت ندهیم...
صدای زنگ موبایل دوستم از اطاقش آامد، سریع به سمت گوشی دوید
من به هندوانه خوردنم ادامه میدادم و البته کلافه از صدای گوشی موبایل که همچنان زنگ میخورد و جوابی داده نمیشد شده بودم..
سرم را بالا گرفتم و دوستم را دیدم ... درحالیکه یک دستش چنگال و دست دیگرش موبایل است و لبخند زنان وارد پذیرایی میشود..
گوشی را کنار گذاشته و با لبخندی شیطنت آمیز یک قاچ بزرگ هندوانه در دهانش میگذرد..
زنگ گوشی قطع میشود...
۱ میس کال...
من: چرا جواب ندادی؟
او: میدونی کی بود؟
من: (با لبخند تمسخر آمیز) از رفتارت معلومه کی بود( هندوانه را در دهانم میگذارم)
او: شما رو هم میبینیم!!!
من:خب ! حالا چرا جواب ندادی؟؟!!
او:آخه میخوام مثل یک چشمه باشم که همیشه تشنم باشه و بعد یک مدتی سیرابش کنم.. اینجوری همیشه تشنه من میمونه.. (با خنده دیگر که فراتر از یک شیطنت معمولی بود و انگار یاد صحنه ای میافتد هندوانهٔ بعدی را در دهانش گذاشت)
من: میدونی چیه؟؟
او: (با دهن پر سرش را به علامت پرسش تکان داد)
من:(در حالیکه سرم پائین بود و با چنگال تخمه هندوانه را جدا میکردم گفتم) عزیزم فکر میکنم اگر چند روزی هم سیرابش نکنی اونقدر آبمعدنیهای خوشمزه اطرافش هست که بتونه تشنگیش رو برطرف کنه...
او: (با دهان پر و چشمهای از حدقه در آماده به من نگاه میکند.. اما من همچنان سرم پایین است)
او:(موبایلش را بر میدارد و سریع به سمت اتاق میدود)
من: هندوانه را در دهانم میگذارم و تشنگیم را برطرف میکنم!!
اما..
اما..
نمیدانم چرا این قاچ شور بود...
دوستم فروغ خوابیده هم دیشب کشیک بود هم امروز با من کشیکه
بخش روانپزشکی و اولین کشیکه من..
بخش۶ مردان روبروی پنجره ماست
نمیدونم چرا دارن همش صلوات میفرستن!!!
یکی بود یکی نبود..
یک جاده ای بود که تهش دیده نمیشد.. یک ماشینی که یک مرد مریخی پشتش بود داشت تو اون جاده میرفت.. وسط راه یک زن ونوسی رو سوار میکنه.. اون 2تا مردو زن خیلی باهم مچ میشن.. کم کم مرد سرعت ماشینو میبره بالا.. در حالیکه به جلوش نگاه میکنه حرفهای قشنگی به اون زن میزنه.. زن سرشو به صندلی تکیه میده و چشماشو میبنده و لذت میبره.. از شنیدن حرفای اون مرد.. مرد هم هیجانی میشه و به سرعتش اظافه میکنه.. واسه همین فر صت نمیکنه روشو برگردونه و چهره زن رو ببینه!! 120 130 140 170 200 سرعت ماشین به 200 که میرسه حرفای مرد هم شنیدنی تر میشن.. تا اینکه اون زن کم کم رو مردش حساس میشه .. بهونه گیری میکنه.
زن: چرا این آهنگو چند بار گوش میدی، مگه از صدای این خانومه خوشت میاد
مرد: نه عزیزم ، آهنگ قشنگیه
زن: ولی من حس میکنم که تو خوشت میاد که از زمان سوار شدن این آهنگو گوش میدی
مرد: باور کن نه!! فقط موزیکشو دوس ئادم
زن: عوضش کن
مرد:اخه مگه چیه !!! چرا گیر میدی ؟ من میخوام گوش بدم.. اصلا به چه حقی به من میگی گوش بده یا نده
اون زن یک جورایی میدونست شاید یک حسادت زنانه باشه و درست نیست که گیر بده،اما چیکار کنه این موجود مریخی رو دوست داشت، مرد آرومش میکنه و مطمئن که این فقط یک موزیکه و دوباره براش حرف میزنه.. حرفهای شیرین و زن دوباره چشماشو میبنده و گوش میده، فقط گوش میده و غرق میشه تو لذت.. اما نه به اندازه سری قبل! خلاصه دوباره با سرعت میرن تا اینکه اون زن دستشو میزاره رو شونه مرد و لمسش میکنه.. اون مرد در حالیکه رانندگی میکنه از اینکار خوشش نمیاد و واکنش خوبی نشون نمیده
مرد : نگاه چپ چپ
زن : چیزی شده؟؟!!
مرد: این کار یعنی چی؟ چرا دستتو گذاشتی رو شونم؟؟
زن:خب یک لحظه دلم خواست دستم روشونت باشه
مرد: ولی هنوز که منو نمیشناسی، چرا انقدر راحت برخورد میکنی؟ همیشه اینجوری؟؟
زن:نه باور کن عزیزم. این حس درونیم بود من هیچوقت جلوی بقیه آدمه این کارو نمیکنم.. حیا و متانت تو سیاره ما ارزش بالایی داره ، فقط یک لحظه دلم خواست دستم رو شونت باشه.. همین! اگه ناراحتی برش میدارم
مرد: نه !! این کارت درونتو نشون داد.. شاید یک ماشینی از بغلمون رد شه و فکر بد کنه
زن: با نگاهی به اطراف میگه:عزیزم اینجا هیچ ماشینی نیست که رد بشه و مارو بشناسه.. مطمئن باش
مرد: یعنی چی جاده است دیگه، بنام ما که نیست هر جور آدمی ازش رد میشه
زن کلافه میشه.. مرد هم همینطور.. زن دستشو برمیداره..مرد دیگه حرفهای قشنگ نمیزنه.. تا اینکه مرد یکدفعه ترمز میکنه و سرعت 200 رو در عرض چن ثانیه نگه میداره.. صدای ترمز تو کوههای اطراف پخش میشن.. در ماشین طرف زن باز میشه، کمربندش پاره میشه وزن میفته تو دره و دستاشو به یک سنگو شاخه گیر میده
زن: این چه ترمزی بود!! چرا اینجوری کردی؟؟ کمکم کن بیام بالا
مرد: تو چرا باید بیفتی؟ (در حالیکه کمربند را در دستش گرفته بود) این کمربند چرا باید پاره بشه؟؟ ای بابا! چرا قفل در شکست و باز شد؟؟!!
زن: اینا مهم نیست.. من دارم میفتم، حالا اتفاق بود ،پیش اومد، بجای حرف زدن کمکم کن
مرد: آخه اتفاق یعنی چی!! این اصلا منطقی نیست.. این ماشین تازست.. نباید کمربند و درش خراب باشه.. نه نه اصلا با عقل جور در نمیاد.. پس چرا برا من کنده نشد؟ تو حتما مثل بچه ها با کمربند و قفل در بازی کردی و باعث شد بیفتی تو دره
زن: یعنی چی؟ چه بازی؟ من با اون سرعتت سازش داشتم.. اون ترمز اصلا جاش نبود
مرد: ترمز ترمزه باید وقت لازم گرفته بشه، میبینی که من پشت ماشینم نشستم و حالم خوبه اما تو تو!! بذار ببینم این کمربندو..اخه قفل چرا شکست!!
زن نا امید میشه، حالا میفهمه که دنیای اونها ،حرفهای اونها، منظور هاشون چقدر باهم فرق داره، عشقی هم بینشون نبود که بخاطرش گذشت کنن.. پس دیگه با اون مرد کاری نداره.. و کم کم سقوط میکنه تو دره..آروم آروم.. نه ضربه مغزی میشه نه دست و پاش میشکنه، فقط دست و صورتش بخاطر سنگ و شاخه ها زخمی میشن.. مرد پیاده میشه میره کنار دره،نگاهش میکنه، اونم دوسش داره.. ولی نه به اندازه زن، چون مرد با چشمش عاشق میشه و زن با گوشش.. و تو این مدت زن میشنید ولی مرد فرصت دیدن پیدا نکرد..
مرد: چجوری میتونم کمکت کنم
زن: سکوت
مرد: درسته .. من نباید سرعت میرفتم و یکدفعه ترمز میکردم!
زن: لبخند
مرد: اگه دستتو بگیرم دوباره سوارت کنم حالت خوب میشه؟
زن: اشک
مرد : سکوت
زن: سکوت
جاده: صدای راه افتادن و گاز دادن ماشین..
خدا: ای بنده من ، دوست داشتنی ترین موجودم، آیا مرا صدا کردی؟
زن: نگاه پر از حرف
خدا: او هم مخلوق من بود.. غمی به دل مگیر از او.. من اینگونه آفریدمش تا دنیا در احساس غرق نشود.
زن: سخت بود
خدا: میدانم.. تو لطیفترین موجود من در زمینی.. تویی که خلق مرا به دنیا میاوری، من عاشقت هستم، دستت را بده به من..
دست زن را میگیرد و بالا میاوردش، نه تا جاده، بالاتر، نه تا قله کوه، بالاتر،تا آسمان پیش خودش..
اورا در آغوش میگیرد ومیبوسد...حرف میزنند و حرف میزنند و حرف میزنند و در آخر دنیا..
زن :خدایا یک سوال داشتم
خدا:بگو بنده من
زن: چرا همیشه در ماشین زن سمت دره است؟؟؟!!!
خدا:سکوت..
تا ابد...